


مأمون كه در زمان پدرش از طرف وى والى خراسان بود، بعد از درافتادن با برادرش امين و كشتن او، مركز خلافت را از بغداد به مرو منتقل كرد.
بعد از استقرار حكومت مطلقه، دو چيز او را واداشت كه از امام على بن موسى الرّضا(عليه السلام) دعوتى مصرّانه به عمل آورد تا حضرت را به زور و اكراه هم كه شده به مقرّ حاكميّت خود بكشاند
1ـ خالى بودن دستگاه حكومتى از وجود يك ركن مهمّ علمى و معنوى،
2ـ جلوگيرى از نفوذ چشمگير مردم آگاه، به ويژه طرفداران آل على(عليه السلام).
مأمون گمان می كرد با آمدن على بن موسى الرّضا(عليه السلام) به ايران، ضمن پر شدن خلأ علمى و معنوى، با عَلَم كردن وليعهدىِ آن حضرت، در ظاهر به خواسته هاى طرفداران آل على و پيروان امام هشتم جامه عمل پوشانده مىشود و آرامشى در قلمرو حكومت ايجاد و راه بهره بردارى هاى سياسى هم هموار مىگردد، يا دستكم با اين اقدام، سرپوشى روى كارهايى كه شده و يا در شرف انجام است، گذاشته می شود.



پرسيدند:خدا چگونه و كجاست؟
امام فرمود:اساسا اين تصورى غلط است،زيرا خداوند مكان را آفريد و خود مكان نداشت،و چگونگى ها را خلق كرد و خود از چگونگى (و تركيب) بر كنار بود،پس خدا با چگونگى و مكان شناخته نمى شود،و به حس در نمى آيد،و به چيزى قياس و تشبيه نمى گردد.
-چه زمانى خدا بوجود آمده است؟
امام-بگو چه زمانى نبوده تا بگويم چه وقت بوجود آمده است.
-چه دليلى بر حدوث جهان (يعنى اينكه جهان قبلا نبوده و مخلوق است) وجود دارد؟
امام-نبودى سپس بوجود آمدى،و خود مى دانى كه خود را نيافريده يى و كسى كه مانند توست نيز ترا بوجود نياورده است.
-ممكن است خدا را براى ما توصيف كنيد؟
-امام-آنكه خدا را با قياس توصيف كند هميشه در اشتباه و گمراهى است و آنچه مى گويد ناپسند است،من خدا را به آنچه خود تعريف و توصيف فرموده است تعريف مى كنم بدون آنكه از او رؤيتى يا صورتى در ذهن داشته باشم:«لا يدرك بالحواس »خدا با حواس آفريدگان درك نمى شود،«و لا يقاس بالناس »به مردم قياس نمى شود،«معروف بغير تشبيه »بدون تشبيه شناخته مى شود،در عين علو مقام به همه نزديك است،بدون آنكه بتوان همانندى براى او معرفى كرد،به مخلوقات خود مثال زده نمى شود،«و لا يجور فى قضيته »در حكم و قضاوت خود بر كسى ستم نمى كند...به آيات و نشانه ها شناخته مى گردد. (۱)
-آيا ممكن است زمين بدون حجت و امام بماند؟
امام-اگر يك چشم بر هم زدن زمين از حجت خدا وامام خالى بماند همه ى زمينيان را فرو خواهد برد.
-ممكن است در باره ى فرج (امام عصر عج) توضيح بدهيد؟
امام-آيا نمى دانى كه انتظار فرج جزو فرج است؟
-نه نمى دانم مگر به من بياموزى!
امام-آرى،انتظار فرج از فرج است. (۲)
-ايمان و اسلام چيست؟
امام-حضرت باقر العلوم فرمودند:ايمان مرتبه يى بالاتر از اسلام،و تقوى مرتبه يى برتر از ايمان و يقين مرتبه يى برتر از تقوى است،و چيزى كمتر از يقين ميان مردم تقسيم نشده است. (۳)
-يقين چيست؟
امام-توكل به خداى متعال و تسليم در برابر اراده و خواست او،و رضايت به قضاى الهى،و واگذارى امور خويش به خدا (و از او مصلحت خواستن) (۴)
-عجب (خود بينى و خود پسندى) كه عمل را از بين مى برد چيست؟
امام-عجب درجاتى دارد،از جمله آنكه كار زشت در نظر بنده جلوه مى كند و آن را نيكو مى پندارد و از آن خشنود مى شود و گمان مى كند كار خوبى انجام داده است،و از جمله آنكه بنده به خداى خود ايمان مى آورد آنگاه بر خدامنت مى گذارد،در حاليكه منت گذاشتن حق خداست. (۵)
-آيا حضرت ابراهيم كه گفت:«و لكن ليطمئن قلبى »در دل خود ترديدى داشت؟
امام-نه ابراهيم يقين داشت،و منظورش اين بود كه خدا بر يقين او بيافزايد. (۶)
-چرا مردم از امير مؤمنان على عليه السلام دورى كردند و به غير او روى آوردند با آنكه سابقه ى فضائل آن حضرت و مقام و منزلت او نزد پيامبر صلى الله عليه و آله براى مردم معلوم و آشكار بود؟
امام-چون امير مؤمنان (ع) از پدران و برادران و عموها و دائى ها و بستگان آنان كه با خدا و رسول (ص) او در جنگ و ستيز بودند تعداد بسيارى كشته بود،و اين باعث دشمنى و كينه ى آنان شد،و دوست نداشتند امير مؤمنان (ع) ولى و رهبر آنان گردد و نسبت به غير آن حضرت اين احساس و دشمنى را نداشتند،زيرا غير او در پيشگاه پيامبر (ص) و جهاد با دشمن مقام امير مؤمنان را دارا نبود بهمين جهت مردم از امير مؤمنان دور شدند و به غير او رو آوردند. (۷)
۱- مسند الامام الرضا (ع) ج 1 ص 47- 10
۲- مسند الامام الرضا (ع) ج 1 ص 227
۳- مسند الامام الرضا ج 1 ص 258
۴- مسند الامام الرضا (ع) ج 1 ص 258
۵- مسند الامام الرضا (ع) ج 1 ص 285
۶- مسند الامام الرضا (ع) ج 1 ص 315
۷- عيون اخبار الرضا (ع) ج 2 ص 81



اي بالانشين که دريچههاي آسمان به سمت رواقهاي بارگاه تو باز ميشود! تشنه شفاعتخويش را پياله رضايتي ببخش و در سايه زيارت خوانياش رضايش کن!
اي آبروي آسمان و زمين که همه منظومهها گرد گنبد طلايي تو در طوافند! دلهاي شب زده ما را به نور ايمان شکوفا کن و با حرف و حديثخلوت خدا آشنا!
اي تمناي روشن آسمان! کمتر از آهوي بيپناه نيستم، مرا هم ضمانت کن! به سرا پرده خويشتبخوانم و هم صحبت کبوتران آستانهات کن!
اي غريب نواز! زخمهاي بيشمارهام به دستهاي نوازش تو محتاج است . اي تکيه گاه هشتمين که دقيقهها با آهنگ نقاره خانه تو کوک ميشوند! بيپناه خويش را درياب



در زمان فرمانروايى هارون عباسى پس از شهادت امام کاظم عليه السلام، عدّهاى به فرماندهى "جلودى" كه مردى سفّاك و بيرحم بود، مأموريت يافتند به محلّه بنىهاشم در شهر مدينه منوّره حمله كنند، و تمام خانهها را به تاراج بكشند.
امام هشتم در پاسخش فرمودند: كه تو همينجا منتظر بمان و صبر كن، من سوگند ياد مىكنم كه هر چه اين بانوان از زيورآلات و لباس و غيره دارند برايت بياورم، جلودى نپذيرفت و بر خواستهاش اصرار مىورزيد، و حضرت امام رضا عليه السلام پيوسته مىفرمودند كه اگر صبر كنى من قول مىدهم هر آنچه در اطاق و در اختيار آن مخدرات هست نزد تو بياورم، تا اين كه جلودى پذيرفت.
امام وارد اطاق شده و به آن مخدّرات امر فرمودند كه هر كدام جز يك پيراهن بر تن، آنچه كه دارند اعم از زيورآلات، خلخال، گوشواره و حتى مقنعههاى روى سرشان را به همراه تمام أثاثيه خانه به جلودى دادند.
از اين واقعه مدتها گذشت تا اين كه حضرت امام رضا عليه السلام به خراسان تشريف آورده و به اصطلاح، وليعهد مأمون عباسى شدند، و مأمون دستور داد كه تمام اطرافيان و درباريان با آن حضرت بيعت كنند، و همه بيعت كردند جز نفرات معدودى كه يكى از آنها همين جلودى بود.
مأمون عباسى آن چند نفر را به جرم عدم بيعت با امام رضا عليه السلام به زندان افكند.
جلودى با آن سابقه ننگين و با آن دشمنى و هتك حرمتى كه نسبت به امام رضا عليه السلام روا داشت، و با آن كه با آن حضرت از بيعت هم سر باز زد، مورد لطف و عنايت و عفو حضرت رضا عليه السلام قرار گرفت به اين ترتيب كه يك روز بعد از زندانى شدن جلودى مأمون به خدمت امام هشتم شرفياب شده، و موضوع زندانى شدن آن چند مخالف و از جمله جلودى را به ايشان عرض كرد، و سپس دستور داد كه زندانيان احضار شوند.
امام رضا عليه السلام كنار مأمون نشسته بودند كه از دور چشمشان به جلودى افتاد، با وجودى كه از ظلم و ستم آن شخص دلآزرده بودند و مورد چپاول و هتك حرمت او قرار گرفته بودند، و بالاخره مىدانستند كه جلودى با ايشان دشمنى آشكار دارد، با تمام اينها جلودى را عفو كرده و با لطف و مرحمت خويش از گناهان او چشم پوشيدند، و به همين جهت رو كرده به مأمون و با صورت گشادهاى فرمودند: اين پيرمرد، جلودى را به من ببخش و آزادش كن، مأمون با صداى آهسته عرضه داشت: اين همان کسي است كه دختران پيغمبر را آزرده و خانه شما را چپاول كرده است!
اما جلودى از روي كينه و بغضى كه نسبت به حضرت رضا عليه السلام داشت، گمان برد كه آن حضرت عقوبت و مجازاتش را از مأمون مىخواهند، از اين رو به مأمون گفت: ترا به خدا و به خدمتگذاريم به پدرت هارون سوگند مىدهم كه خواهش اين آقا را نسبت به من نپذيرى!
مأمون كه وضع را چنين ديد از بزرگوارى امام رضا عليه السلام و خباثت جلودى در شگفت شده و به جلودى گفت: به خدا سوگند خواهش اين آقا را نسبت به تو عملى نمىكنم، سپس به دژخيم خودش دستور داد گردنش را بزند.
منبع: اعيان الشيعه، سيد محسن امين، ج1، ص42، چاپ بيروت


... جمعيت انگار سال هاست آب نخورده اند، انگار اصلا آب نخورده اند. با عجله کاسه هاي طلائي را پرآب مي کنند. تصوير لرزان گنبد مي افتد توي آب کاسه هاي طلائي، و مي رسد به لب هاي تشنه. من هم کاسه اي را نصفه آب مي کنم و آرام در پلاستيک را باز مي کنم. سرش را بيرون مي آورد و جمعيت را نگاه مي کند. کاسه را مي آورم نزديکش. او هم نوک صورتي رنگش را توي کاسه مي کند و آب مي خورد. انگار خيلي تشنه بوده. انگار اصلا آب نخورده. کاسه را دوباره پر مي کنم و خودم هم مي نوشم. هم آب را، هم طلائي لرزان گنبد توي کاسه ي آب را. سلام مي دهم به حسين(ع). کاسه را مي گذارم سر جايش و مي آيم سمت پنجره فولاد.
جمعيت آن جا بيشتر است، خيلي بيشتر. ده ها دست، گره شده در پنجره فولاد. پنجره فولادي که درست روبه روي ضريح آقاست. پنجره فولادي که سبز مي زند، از بس پارچه ي سبز به آن بسته اند. و قفل ها، قفل هائي که انتظار دستي را مي کشند که بدون کليد، همه ي قفل ها را باز مي کند.
کبوتر را از توي پلاستيک در مي آورم. مي خواهد فرار کند، پرواز کند و برود. حواسم هست. حواسم هست هم فرار نکند و هم خيلي محکم توي دستم نگيرمش. يک وقت اذيت نشود. کبوتر هاي امام رضا(ع) را نبايد اذيت کرد. او هم قرار است کبوتر حرم شود، از همين امشب. کبوتر را مي آورم مقابل صورتم، توي چشم هاي ريز و سياهش نگاه مي کنم. سرم را کنار گوشش مي آورم و زمزمه مي کنم. به اش مي گويم از امشب صاحبش امام رضا(ع) است. به اش مي گويم ديگر کبوتر حرم شده. به اش مي گويم يک وقت جائي نرود، از امام رضا(ع) جدا نشود. اما بعد فکر مي کنم کدام کبوتر است که پايش ـ يا بهتر بگويم، بالش ـ به حرم باز شود و بعد هوس کند جاي ديگري برود، جاي ديگري پرواز کند؟ کجا بهتر از صحن و سراي آقا؟ کجا بهتر از سقاخانه و گنبد و پنجره فولاد؟ نه، کبوترم هيچ جائي نمي رود. فکر کنم تا آخر آخر عمرش، همین جا بماند. و باز زمزمه می کنم، حرف هائی که ته ته دلم مانده را به اش می گویم. چه خوب هم گوش می دهد. ازش می خواهم برود و همین حرف ها را بدون کم و زیاد به امام رضا(ع) بگوید. بعد می آیم کنار چادر برزنتی سبزی که روی داربست ها کشیده اند، کنار سقاخانه، رو به روی پنجره فولاد. کف صحن را زیرسازی می کنند و چادر را برای این زده اند که خرابی های بنائی، فضای قشنگ صحن را به هم نزنند.
دستانم را کم کم شل می کنم، و بعد یک دفعه می آورم بالا و کبوتر را پرتاب می کنم توی آسمان نورانی حرم. کبوتر بال می زند و چرخ می زند و صاف بالای چادر برزنتی سبز، مقابل آقا، رو به روی پنجره فولاد می نشیند. رو می کند به سمت آقا. تعجب می کنم. انتظار نداشتم همین اول کار، همه ی حرف هایم را به آقا بزند. کبوتر همان جا نشسته و انگار زمزمه می کند. نگاه می کنم به گنبد، به پنجره فولاد، و به کبوتری که از حالا دیگر کبوتر امام رضا(ع) است. چند دقیقه ای همان جا روی چادر برزنتی سبز، رو به آقا می نشیند، من هم کنار سقاخانه می ایستم.
و بعد کبوتر پرواز می کند، بال می زند و چرخ می زند و می آید روی سقاخانه، روی بام طلائی و گنبد شکلش. می نشیند کنار بقیه ی کبوتر های جلد حرم. کبوتر ها برایش جا باز می کنند. لابد با هم خوش و بش می کنند. لابد از او می پرسند این چند دقیقه، به آقا چه گفته. می دانم که به آن ها نمی گوید. آخر همه اش رازی بوده بین من و کبوتر و آقا!...



مي خواهم تا آنجا كه دوست دارم، پربگيرم، اما تا بارگاه دوست راه طولاني است. چشم از پنجره برنمي دارم. دشت از پي دشت، كوه از پي كوه، دسته دسته گل سرخ، يك عالم سبز و يك دريا اشتياق كه دستي از غيب به جانم ريخته است! هميشه همين طور است. خودم را كه به مولا مي سپارم، ديگر اين من نيستم كه مي روم، براي لحظه اي، خواب مرا مي ربايد... دست در دست نور و آرميدن در كنار ضريح! چه دل انگيزند اين خواب هاي خوب!
برمي خيزم، پيرامونم غوغايي به پاست. صداي دل هاست. همه مي گويند: يا ضامن آهو! رسيده ايم انگار! اين گنبد زيبا، قلب ايران است. چه دورنمايي دارد!
السلام عليك يا علي بن موسي الرضا. السلام عليك يا...
بغضي غريب و بعد هم هاي و هوي پريشان دل. تا غروب راهي نيست. دل و نقاره و اشك به هم مي آميزند، و من پر از ضريح مي شوم. و سرشار از رازهاي طلايي!... چه بويي از كنارم گذشت، بوي آسمان بود. يك بوي خيس، يك بوي معنوي سبز. گويا فطرتم بود كه معطر شد از عشق! ضريح اينك به ملكوت مي ماند، و من مي خواهم تا رضايت «رضا» اوج بگيرم. نيشابور از خاطرم مي گذرد، لحظه اي كه امام سر از كجاوه بيرون آورده اند و فرياد شادي و اشك شوق، زمين و زمان را به هم پيچيده است. لحظه اي كه سينه چاكان حضرتش ازفرط عشق به خاك غلتيده اند. لحظه اي كه بيش از بيست هزار تن تقريرات امام را مي نويسند. [«لااله الاالله» دژ استوار من است و من يكي از شرط هاي آنم.] به راستي اگر ولايت نباشد، كلمه مقدس «توحيد» چگونه استوار يابد!؟
شب از نيمه گذشته است. همه جا سرشار از اشك و گلاب است و من خود را با همه شور به كجاوه سبز ولايت مي رسانم.
يا ضامن آهو! دل هاي بي پناهمان را كه چون آبگينه هاي شكسته در پهناي گيتي سرگردانند، در پاي ضريح مقدست آشيان ده كه محتاج پركشيدن به آبي لايتناهي فطرت خدا يي مان هستيم.



برای دانلود کردن مدیحه ها، روی گزینه دانلود کلیک کنید
مهدی اکبری (ضامن آهو مدد مولا) دانلود
سید مجید بنی فاطمه (توی خوابم می دیدم که پادشاه عالمم) دانلود
روح الله بهمنی ( خدا توکل می کنم، به رضا توسل می کنم) دانلود
سید مهدی حسینی (مثل کفتر حرم پر می زنم) دانلود
حسین سیب سرخی (عمریه مستی می کنم) دانلود
حاج محمد رضا طاهری (روی لوح دلم حق نوشته) دانلود
حاج محمد رضا طاهری (دلمو گره زدم به پنجرت دارم می آم) دانلود
قانع (مهربون مهربونی ای تو رئوف ازلی) دانلود
حاج محمود کریمی (سایه ی مرغ سعادت به روی دلم کشیده) دانلود
حاج محمود کریمی (قاصدک دل من، به عشق شمس شوس) دانلود
حاج محمود کریمی (یادم می آد بچه بودم ...) دانلود
حاج محمود کریمی (اذن دخول حرم تو یا اباالفضله) دانلود
مهدی مختاری (امام رضا اگه خوب یا بدم امام رضا پیش تو اومدم) دانلود
خواب و خوراکش چیزی جز گریه نبود، خود را در اتاق حبس کرده بود و به در ودیوار مینگریست تا خاطره جدیدی بیابد و ضجهای تازه سر زند. یک هفته قبل، ترکمنها حمله کرده بودند و پس از کشتار فراوان آذوقه، زنان ودختران جوان را برده بودند. یکی از دخترانی که دزدیده بودند، تنها فرزندپیرزن بود که مرهم زخم و التیامبخش غمهای دلش بود و با رفتنش دیگر امیدی بهزنده ماندن نداشت. مثل اینکه یاد سخنی افتاده باشد، با خود گفت: «میگویند هر که به زیارت امامرضا(ع) برود آن حضرت در قیامت ضامنش میشود که به بهشتبرود، پس حتما میتوانددخترم را در همین دنیا به من بازگرداند.» با این امید، زحمت و مشکلات سفر را به جان خرید، توشهای فراهم کرد و راهی مشهد مقدس شد.هنوز ترکمنها آنچنان از شهر دور نشده بودند که به تاجر بردهفروشبخارایی برخوردند و برای اینکه در حملات بعدی، دست و پایشان بازتر باشد، زنان و دختران را به او فروختند.تاجر، که از خریدش خوشحال بود، با کنیزانش با مهربانی برخورد کرد تا غمدلشان تسکین پیدا کند. پیرمرد صالح پس از خداحافظی و سپردن مغازه به پسران رشیدش، به مسجدشتافت. پس از نماز و نیایش به خانه رفت و پس از صرف شام و حساب و کتابیکوتاه، سر به بالین نهاد و دور از دغدغههای روزانه، به خوابی عمیق فرو رفت. هنوز ساعتی از خوابش نگذشته بود که دید در دریایی عمیق و بزرگ دست و پامیزند، کمک میخواهد و هیچ کس به یاریاش نمیآید; هنگامی که میخواستبر اثرخستگی و ناامیدی در آب غرق شود، دختری جوان و زیبا به سراغش آمد، دستش راگرفت و از دریا بیرونش کشید . .. . پیرمرد، که از ترس تمام بدنش خیش عرق شده بود، با فریاد از خواب پرید و تا صبح نتوانستبخوابد ......صبح، خوابآلود وارد مغازه شد. هنوز ساعتی نگذشته بود که تاجر بردهفروش وارد مغازه شد. پس از احوالپرسی، گفت که تعدادی کنیز آورده است و اگر میخواهد، میتواند ببیند و با قیمت مناسببخرد. با این حرف او را به خانهاش کشاند. در همان حین که پیرمرد به زنان و دختران نگاه خریدارانه میکرد و از کنارشانمیگذشت، ناگهان نگاهش به دختری افتاد که شب پیش او را در خواب دیده بود. با دیدنش چشمهایش میخواست از حدقه بیرون بجهد، در شگفت بود و باورش نمیشد. پس از دقایقی که به حال طبیعی بازگشت، بلافاصله او را خرید و به مغازهاش برد. در حین راه رفتن مدام به او مینگریست و با خود میاندیشید که در خوابش چهمیکرده ...؟ در مغازه دختر جوان را مقابل خود نشاند و برای رفع اوهامش از وی خواست تا ازخانواده و اصل نسبش بگوید. دختر تمام زندگیاش را بازگو کرد. پیرمرد که فهمیده بود کنیزش دختری شیعه است، به او گفت: «خیالت آسوده باشد،من چهار پسرم دارم که از نظر ایمان زبانزد خاص و عامند; آنها را به تو نشانمیدهم، هر کدام را که خواستی بگو تا شوهرت شود.» کنیز سرش را پایین انداختو به گونهای که شرم در صورتش موج میزد گفت: «من همیشه آرزو داشتم که بهزیارت امام رضا(ع) بروم. حاضرم با هر کدام از پسرانت که حاضر باشد مرا بهآنجا ببرد، ازدواج کنم.» پیرمرد خوشحال شد و پیشاپیش به عروسش تبریک گفت. فرزندانش را صدا زد، دختر را به آنها نشان داد و شرط ازدواج دختر را بازگوکرد. پسر بزرگ خانواده که عاشق امام رضا(ع) بود و همه ساله به زیارتشمیشتافت، در جستجوی دختری مناسب برای ازدواج بود. وقتی دید این دختر، موردتایید پدر است و همچون او به امام رضا(ع)، بسیار علاقه دارد شرط را پذیرفت وهمانگاه صورتش پر از بوسه و شادباش، برادران شد و در آن ساعت، مغازه سرشاراز لطافت و صمیمیت و خوشحالی شد. چند روزی نگذشت که پیرمرد سور و سات عروسیرا به پا کرد و اکثر مردم شهر، غذای عروسی پسرش را خوردند. فردای آن شب، روزعمل به وعده بود. همه فامیل برای بدرقه گرد آمده بودند و برای زوج جوان سفریخوش را آرزو میکردند. هوا گرم بود و راه طولانی; عروس به خاطر درازی راه و تغییر آب و هوا بهسختی مریض شده بود به طوری که ادامه سفر برایش غیرممکن بود و بر روی پسرجوان ترس هویدا بود. به نیت اینکه حال همسرش بهتر شود، یک شب را درکاروانسرایی که آن اطراف بود، به صبح رساندند اما فایدهای نداشت. از ترسآنکه مبادا همسرش جان دهد، مقداری از بار را، که به آن نیازی نمیدید بهکاروانسرا سپرد و راه مشهد را برای رسیدن به طبیب، با سرعت پیمود. طبیب پس از معاینه دستور اکید برای استراحت داد. مرد جوان همسرش را بهمسافرخانهای برد و مشغول پرستاری شد. چند روز گذشت، ولی بیماری همسرش بهبودنیافت. هر روز حالش وخیمتر میشد و مرتب از شوهرش تقاضا میکرد او را قبل ازمرگ یک بار هم که شده، نزدیک حرم ببرد تا گبند و بارگاه حضرت را ببیند. وقتیهمسرش این وضعیت را دید به سوی حرم امام(ع) رفت تا دستبه دامانش شود وپرستاری برای همسرش بیابد. وقتی از حرم بیرون میآمد، پیرزن رنجوری را دید که قیافه زحمت کشیده و مهربانش به درونش آرامش عمیق میداد. به سویش رفت و گفت: «مادر، من در این شهر غریبم; تازهعروسی دارم که سخت مریض است و من ازپرستاریاش عاجزم. اگر لطف کنید و چند روزی برای پرستاری پیش ما بیایید، هماین امام را خوشحال کردهاید و هم من هر طور شده جبران میکنم.» پیرزن لبخندزد و گفت: «ببین پسرم، من هم در این شهر غریبم; برای زیارت به اینجا آمدهامو هیچ کس را ندارم و برای خشنودی این امام معصوم هر کاری که از دستم بیایدکوتاهی نمیکنم. » مرد جوان که از خوشحالی سر از پا نمیشناخت راه را نشانداد و با هم به طرف مسافرخانه به راه افتادند. وقتی پیرزن وارد اتاق شد، بدننحیفی را مشاهده کرد که زیر پتو میلرزید. به طرفش رفت و پتو را کنار زد ... این چه کسی بود که میدید؟ انگار قلبش قدرت تکان خوردن نداشت. دخترک چشمانبیسویش را باز کرد و شروع کرد به پلک زدن، فکر میکرد که خواب میبیند،مریضیاش را فراموش کرده بود و میخواست کلمهای را فریاد بزند اما قدرت گفتنآرامش را هم نداشت، نیمخیز شد و گفت: ما... ما ... مادر و مادر و دخترهمدیگر را در آغوش کشیدند و تا ساعتی همدیگر را میبوسیدند و میبوییدند و اشکشوق میریختند. مرد جوان که دید بیماری همسرش رو به بهبود استخدا را شکر کردو رفت تا وسایل جشن کوچکی را تدارک ببیند. آن شب آنان از مرحمتهای امامرضا(ع) شادمانه تشکر کردند. (1
منابع :
مجله، ماهنامه کوثر، شماره 16، فاطمی، سید جواد؛
پینوشت:
1-کتاب کرامات رضوی.


آقاي خوبم سلام
دلم خيلي واستون تنگ شده است.مدتي است نيومدم پابوستون.اما امسال با سالهاي قبل فرق داره .اخه اقا جون هيچ وقت اينطور دلم نشكسته بود نمي دونم چرا الان اشكهام هم دارند كمكم مي كنند .كاري به دور و بريها ندارم .اقا جون امروز نمي خوام بگم ماشين و خونه و موبايل ندارم چون خدا بهترشو برام جور كرده اون مهر شما اهل بيته كه تو دلم لونه كرده .اومدم بگم رضا جون هواي خواهر و برادر و همكارانم رو داشته باش.اينها هم مثل من هر كدامشون يه غم و غصه ايي دارند مشكل تو زندگيشون فراوونه.شايد بعضي هاشون درد و دلشون رو با هيچ كسي نمي تونند بگنند. شايد روي كاغذ مي نويسند و بعد پارش مي كنند و مي ريزند دور
آقا ي مهربونم : به شما مي گن ضامن آهو چون بين اون و صياد واسطه شدي .اخه قربونت برم ما كه از آهو كمتر نيستم .بيا بين ما و خدا واسطه شو .از بس گناه كرديم خجالت مي كشيم ازش عذر خواهي كنيم آقا جون امروز پاك زندگي كردن خيلي سخته تو جبهه دشمن معلوم بود روبرو مي جنگيد اما حالا چي ؟ هر طرف كه نگاه مي كني دشمنه اما اين دشمن با چيزهاي قشنگه داره گولمون مي زنه يه روز با مواد مخدر يه بار با فيلم هاي مستهجن يه روز با لباسهاي تنگ و چسبان و آب رفته وروز ديگه با
رضاي مهربونم: به خدا ما قلبمون پاكه مهر شما اهل بيت تو وجودمون موج مي زنه.هرگز قلبا راضي نيستيم ازتون جدا بشيم .كمكمون كنيد.تو رو به جان مادرت خانم فاطمه عزيز .به علي اصغر شيرين زبون .به جو ن گل نرگس كه همه چشم انتظارشند، ما رو تنها نذاريد.دستمون رو بگيريد .نذاريد بيشتر از اين ازتون فاصله بگيريم.ما شما اهل بيت رو از جونمون بيشتر دوست داريم راستي نزديك بود يادم بره .آقاي مهربونم اين برو بچه هاي حزب الله تو جنوب لبنان تنها هستند.اونا هم مثل شما مظلومند.خوب ثابت كردند مثل امام حسين حاضرند بميرند ولي زير بار زور نرند.آقا به دنيا ثابت كنيد كه شيعه تنها نيست. بفهمند كه پشت پرده يه خبر هايي هست كه با چشم ظاهري ديده نمي شه ببخشيد اقاي عزيزم امروز اينقدر سرتون رو درد آوردم.آخه هيچوقت اينطور دلم نگرفته بود و كسي رو مثل شما پيدا نكرده بودم تا با هاش درد و دل كنم آقا جون: خيلي ها التماس دعا گفتند .دلشون مي خواد بيان و با شما درد و دل كنند .نذار اين آرزوبه دلشون بمونه
خدا نگهدار: چشم انتظار لطفت ....عليرضا
لحظاتي بعددر ميان جمعيت عاشق نامه در ضريح امام رضا جا گرفت


دل بسته ام به موي تو يا ثامن الحجج
چون عاشقم بروي تو يا ثامن الحجج
تنها نه من گداي توام زانکه گشته است
شاهان گداي کوي تو ثامن الحجج
ما را بکوي خويش طلب کن که روز و شب
دارد دل آرزوي تو يا ثامن الحجج
پروانه سان بهر تو پر مي زند دلم
کآيد دمي به سوي تو يا ثامن الحجج
نام تو آشنا به لب و گفتگوي من
گرديده گفتگوي تو يا ثامن الحجج
آيد شميم دلکش کوي تو بر مشام
چون زنده ام به بوي تو يا ثامن الحجج
ديوانه ام اگر که بهشت آرزو کنم
آيم اگر به کوي تو يا ثامن الحجج
مجنون صفت به وادي درد آور جنون
آيم به جستجوي تو يا ثامن الحجج
يوسف شود محو تماشاي تو اگر
بيند رخ نکوي تو يا ثامن الحجج

وقتي که خسته و دلگير از زمين و زمون پا داخل صحنش مي ذاري دلت يه جورايي ميريزه... وقتي که مي خوايي وارد حرمش بشي و داري دعاي اذن دخول رو مي خوني دلت مي خواد با صداي بلند بخوني که زمين و زمون صدات رو بشنون که : آآي مردم من دارم ازش اجازه مي گيرم وارد حرمش شم. اينجاست که وقتي اون پرده کلفت از جنس نمي دونم گبه يا جاجيم يا هر چي رو پس ميزني تا چشمت به ضريح مقدسش مي افته ديگه نمي فهمي کجايي. نور چلچراغها دلت رو با خودش مي بره يه جاهايي که جز احساس نياز ديگه هيچي برات مهم نيست. بي اختيار اولين کاري که مي کني ميري طرف ضريح پاک طلایی رنگش. اول ميگي سلام. بعدش اگه دلت خيلي پر باشه ميزني زير گريه...
هر شب در خيال خويش ضريحت را با آب ديدگانم غبارروبى مى كنم و با نسيم كبوتران ضريحت رادر ديدگانم مجسم مى كنم و بر گنبد طلايى ضريح تو طواف مى گذارم چشم هايم شيدا براى يك لحظه يك ثانيه حضور صميمى ات را در ضريح ترسيم مى كند و من بى قرار مثل يك قطره حباب رنگين ترين رؤيا و جنون ترين مجنون مى گردم و از خطوط سبز تخيل بر وادى عشق تو گام مى نهم و در سفر به نزد تو حكايت هاى خسته جانم را بازگو مى كنم و كبوتر ذهنم را از حرم تنگناى خويشبر وادى عشق تو رهسپار مى گردانم
عشق،
بى نهايت دل به زيارت تو اوج مى گيرد اى رضا!
مى آيم به سوى تو تو اى عشق بى نهايت! و توعاشقانه عقده هاى دلم را مرحمى مى شوى و هاى هاى اشكهايم به زيارت تو از ديدگانم جارى مى شود اى ملكه دلهاى خسته!
تو جام مرا پر از شراب معنويت مى سازى و من عاشقانه نامت را فرياد مى زنم:
اى امام هشتمين! اى ضامن آهوان رميده!
تو معيار سنجش صداقت هستى تو آسمان زلال دلها هستى
عشق،
پنجره فولادت را معنا مى كند و دل به زيارت تو اوج مى گيرد
اى ضريح سراسر نور! با دلى آكنده از صداقتهاى تو با جامى تهى از عشق و چشمانى بر گل نشسته به سوى تو مى آيم و پرندگان حرمت عروجت را معنا مى كنند و عاشقانه دانه از لانه نور برمى چينند و تو را مى ستايند اى بزرگ ترين واژه كلام! تو عروج آسمانى كرده اى و تمامى زائران ضريحت را به سوگ عشق نشانده اى كه همه سينه ها و همه جانها تو را مى طلبد










![]()
![]()
سخنان معصومان (ع) درباره امام على بن موسى الرضا (ع)رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم:«ستدفن بضعه منى بخراسان ما زارها مکروب الا نفس الله کربته ولا مذنب الا غفر الله ذنوبه.»(1) پاره تن من در خراسان دفن خواهد شد، هیچ گرفتار و گنهکارى اورا زیارت نکند جز این که خداوند گرفتارى او را برطرف سازد وگناهانش را ببخشاید. امام رضا علیه السلام:«ان لکل امام عهدا فى عنق اولیائه و شیعته و ان من تمامالوفاء بالعهد و حسن الاداء زیارة قبورهم. »(2) هر امام و رهبرى، عهد و میثاقى بر پیروان و دوستدارانش داردو همانا یکى از اعمالى که نمایانگر وفادارى و اداى میثاق است،زیارت آرامگاه آنان است. امام رضا علیه السلام:«اللهم انک تعلم انى مکره مضطر فلا تؤاخذنى کما لم تؤاخذ عبدکو نبیک یوسف حین وقع الى ولایة مصر.»(3) بار خدایا تو مىدانى که من بر پذیرفتن ولایتعهدى مامون مجبورو ناچارم پس مرا مؤاخذه مکن همان گونه که بنده و پیامبرت یوسفرا به هنگام پذیرفتن حکومت مصر مؤاخذه نکردى. امام رضا علیه السلام:«قد علم الله کراهتى لذلک، فلما خیرت بین قبول ذلک و بینالقتل اخترت القبول على القتل.»(4) ریان گوید: به حضرت رضا علیه السلام عرض کردم مردم مىگویند شمابا این که اظهار بىرغبتى به دنیا مىکنید ولایتعهدى راپذیرفتهاید؟ امام فرمود: خداوند خود مىداند که من این امر راناپسند مىداشتم ولى چون بین پذیرش آن و مرگ مخیر شدم، قبول آنرا بر مرگ ترجیح دادم. امام رضا علیه السلام:«من زارنى على بعد دارى و مزارى اتیته یوم القیامه فى ثلاثةمواطن حتى اخلصه من اهوالها اذا تطایرت الکتب یمینا و شمالا وعند الصراط و عند المیزان.»(5) کسى که با دورى راه سرا و مزارم را زیارت کند، روز قیامت درسه جا [براى دستگیرى] نزد او خواهم آمد و او را از بیم وگرفتارى آن موقفها رهایى خواهم بخشید: هنگامى که نامهها [ىاعمال] به راست و چپ پراکنده شود، نزد صراط و نزد میزان [هنگامسنجش اعمال]. امام رضا علیه السلام:«من زارنى و هو یعرف ما اوجب الله تعالى من حقى و طاعتى فاناو آبائى شفعائه یوم القیامة و من کنا شفعائه نجى.»(6) هر که مرا زیارت کند در حالى که حق و طاعت مرا که خدا بر اوواجب کرده بشناسد، من و پدرانم در روز قیامتشفیع او هستیم وهر که ما شفیع وى باشیم نجات یابد. امام رضا علیه السلام:«انى ساقتل بالسم مظلوما فمن زارنى عارفا بحقى... غفر اللهما تقدم من ذنبه و ما تاخر.»(7) من به زودى مظلومانه با سم به قتل خواهم رسید. پس هر که باشناختحق من زیارتم کند خداوند گناهان گذشته و آینده او راببخشاید. امام رضا علیه السلام:«... و هذه البقعة روضة من ریاض الجنة و مختلف الملائکة لا یزالفوج ینزل من السماء و فوج یصعد الى ان ینفخ فى الصور.»(8) این بارگاه بوستانى از بوستانهاى بهشت است، و محل آمد و شدفرشتگان آسمان، و همواره گروهى از ملائکه فرود مىآیند و گروهىبالا مىروند تا وقتى که در صور دمیده شود. امام رضا علیه السلام:«و قد اکرهت و اضطررت کما اضطر یوسف و دانیال علیهما السلام اذقبل کل واحد منهما الولایة من طاغیة زمانه، اللهم لا عهد الاعهدک و لا ولایة الا من قبلک فوفقنى لاقامة دینک و احیاء سنةنبیک... .»(9) من [به این کار] واداشته شدم و ناچار گشتم، چنان که یوسف ودانیال علیهما السلام مجبور شدند چه هر یک از آن دو، ولایت رااز خودکامه زمان خویش پذیرفتند، خدایا پیمانى نیست مگر پیمانتو و ولایتى نیست مگر از سوى تو، پس مرا در برپا داشتن دینت وزنده کردن سنت پیامبرت توفیق رسان. امام رضا علیه السلام:«قد نهانى الله عز و جل ان القى بیدى الى التهلکة فان کان الامرعلى هذا... اقبل ذلک على انى لا اولى احدا و لا اعزل احدا و لاانقض رسما و لا سنة.»(10)خداوند مرا بازداشته از این که خویش را با دستخود به نابودىافکنم، پس اگر قرار چنین است آن را مىپذیرم به شرط آن که نهکسى را به کار گمارم و نه کسى را از کار کنار گذارم و نه رسمو سنتى را نقض کنم.
طبرسی در اعلام الوری گويد: درباره گوشه ای از خصايص و مناقب و اخلاق بزرگوارانه آن حضرت ، ابراهيم بن عباس ( يعنی صولی ) گويد : رضا ( ع ) را نديدم که از چيزی سؤال شود و آن را نداند و هيچ کس را نسبت بدانچه در عهد و روزگارش می گذشت داناتر از او نيافتم . مأمون بارها او را با پرسش درباره هر چيزی می آزمود و امام به او پاسخ می داد و پاسخ وی کامل بود و به آياتی از قرآن مجيد تمثل می جست . آن حضرت هر سه روز يک بار قرآن را ختم می کرد و خود می فرمود : اگر بخواهم می توانم در کمتر از اين مدت هم قرآن را ختم کنم امامن هرگز به آيه ای برنخورده ام جز آن که در آن انديشيده ام که چيست و در چه زمينه ای نازل شده است . همچنين از ابراهيم بن عباس صولی نقل شده است که گفت : هيچ کس را فاضل تر از ابوالحسن رضا نه ديده و نه شنيده ام . از او يزهايی ديده ام که از هيچ کس نديدم . هرگز نديدم با سخن گفتن به کسی جفا کند .نديدم کلام کسی را قطع کند تا خود آن شخص از گفتن فارغ شود . هيچ گاه حاجتی را که می توانست برآورده سازد ، رد می کرد . هرگز پاهايش را پيش روی کسی که نشسته بود دراز نمی کرد . نديدم به يکی از دوستان يا خادمانش دشنام دهد . هرگز نديدم آب دهان به بيرون افکند و يا در خنده اش قهقهه بزند بلکه خنده او تبسم بود. چنان بود که اگر تنها بود و غذا برايش می آوردند غلامان و خدمتگزاران و حتی دربان و نگهبان را بر سر سفره خويش می نشانيد و باآنها غذا می خورد . شبها کم می خوابيد و بسيار روزه می گرفت . سه روز ، روزه در هر ماه را از دست نمی داد و می فرمود : اين سه روز برابر با روزه يک عمر است . بسيار صدقه پنهانی می داد بيشتر در شبهای تاريک به اين کار دست می زد . اگر کسی ادعا کرد که فردی مانند رضا ( ع ) را در فضل ديده است ، او را تصديق مکنيد . طبرسی از محمد بن ابو عباد نقل کرده است که گفت : " امام رضا ( ع ) در تابستان بر حصير و در زمستان بر پلاس بود . جامه خشن می پوشيد و چون در ميان مردم می آمد آن را زينت می داد . صدوق در عيون اخبار الرضا ( ع ) گويد : آن حضرت کم خوراک بود و غذای سبک ميخورد . در کتاب خلاصة تذهيب الکمال به نقل از سنن ابن ماجه گفته شده است : امام رضا ( ع ) سيد بنی هاشم بود و مأمون او را بزرگ می داشت و تجليلش می کرد و او را وليعهد خود در خلافت قرار داد . حاکم در تاريخ نيشابور گويد : وی با آن که بيست و اندی از سالش می گذشت در مسجد رسول الله ( ص ) فتوا صادر می کرد . و در تهذيب التهذيب آمده است : رضا با وجود شرافت نسب از عالمان و فاضلان بود . صدوق در عيون اخبار الرضا ( ع ) به سند خود از رجاء بن ابوضحاک که مأمون وی را برای آوردن امام رضا ( ع ) مأموريت داده بود ، نقل کرده است : به خدا سوگند مردی پرهيزکار تر و ياد کننده تر مر خدای را و خدا ترس تر از رضا ( ع ) نديدم . وی در ادامه گفتار خود می افزايد : وی به هر شهری که قدم می گذاشت مردم آن شهر به سويش می آمدند و در خصوص مسايل دينی خود از وی پرسش می کردند و او نيز پاسخشان می داد و برای آنان احاديث بسياری از پدر و پدرانش ، از علی ( ع ) و رسول خدا ( ص ) نقل ميکرد . چون با امام رضا ( ع ) به نزد مأمون بازگشتم وی درباره حالت آن حضرت در سفر از من پرسش کرد . من نيز آنچه ديده بودم از روز و شب و کوچ و اقامتش برای وی باز گفتم .مأمون گفت ، آری ابن ابو ضحاک وی از بهترين مردم زمين و داناترين و پارسا ترين ايشان است . سمعانی در انساب می نويسد : ابو حاتم بن حبان بستی روايت کرده است از پدرش ، عجايب ، روايت کرده است از او ابوصلت و ديگران که امام رضا دچار توهم می شد و خطا می کرد . به اعتقاد من رضا از نسبی شريف برخوردار بود ؟ از جمله عالمان و فاضلان محسوب می شد و خلل در روايت او از سوی راويان است ، هيچ راوی ثقه ای از او روايت نکرده جز آنکه متروک گشته است . يکی از روايات مشهور از آن حضرت صحيفه است که راوی آن بدين خاطر مورد طعن قرار گرفته است . يکی از کسانی که نسخه ای از انساب را در اختيار داشته ، چنان که در نسخه چاپی اين کتاب مشهود است ، برهامش آن چنين نوشته است : به اين گستاخی بزرگی که از سوی اين مغرور عنوان شده بنگر ! چگونه فرزند رسول خدا ( ص ) و وارث علم و دانش آن حضرت و يکی از علمای عترت نبوی و امام ايشان که بر افزونی علم و شرف وی اجماع کرده اند در علم رسمی برای دستيابی به دنيا تلف کرده و بالاخره بر مسند قضاوت بلخ و غير آن تکيه زده چگونه آشکار گرديده است که امام علی بن موسی الرضا توهم و خطا کرده است ؟ حال آنکه فاصله زمانی ميان اين دو در حدود يک صد و پنجاه سال می باشد . اگر دشمنی با خاندان پيامبر ، که خداوند به حب و مهر ورزی نسبت به ايشان امر کرده است و پيامبر بر تمسک به آنان فرمان داده نيست ، پس چه دليل ديگری برای اثبات گفته خود دارد ؟ خدا آنان را بکشد به کجا رانده می شوند . ؟ از قراين بر می آيد که يکی از خوانندگان اين کتاب که نتوانسته چنين سخنی را تحمل کند ، به قصد نابود کردن آن محکم بر روی آن کوبيده است ، اما آن هنوز آشکار و روشن باقی است . |

منبع: تبیان








